شنیده ام که یک دل پاک ، شاید هم ، یک دل شکسته
از پاکترین صومعه ها
و از رفیع ترین مناره های مساجد.
از آسمانی ترین دیرها،
و از زبانه های بلند ترین شراره های آتش
در اصیل ترین آتشکده ها.
پاکتر ، نورانی تر، سوزانتر ، و نزدیکتر به خداست.
خدایم.
ای همدم لحظه های تنهائی و بی پناهیم
و ای یار مهربان دو دنیایم.
تو چقدر مهربانی ، که پیوسته در تلاشی
تا قلب اندوهگین وتاریک ، و پر از از زشتیهایم را با
دستهای
زمینی و آسمانی ات پاکیزه کنی.
و من ، اما ، چقدر حقیرم ، که پیوسته از تو میگریزم.
آه ای معبودم و ای محبوبم ... من خوب می دانم:
* که جمله،زیائیهای ما *
* زشت باشد،پیش آن زیبای ما *
معبودم و ای محبوبم .
خوب می دانم ، که زیباترین عمل من
به رخصت تو بوده ،و اجازه ی ظهورش از جانب من
از سوی تو صادر شده ،
و قطعامنشاءش نیز از خــزانه های لایزال
جود و کرم تو بیرون تراویده است.
و اگر روزی از این وجود بی مقدار ، زیبایی تو به
منصه ی ظهور برسد ، حتما
به واسطه منتی است که تو بر من نهاده ای
تا اسباب اجرای آن ، من کمترین ، باشم.
و من اما ، چه خوب می دانم ،
که حتی آن نیز ، در حضور حضرتت
که سراسر همه زیبایی و لطافت است
چقدر خوار وبی مقدار و چه اندازه زشت و نازیباست.
محبوبم ، و ای مؤلایم ،
چقدر مهربانی ،که به من رخصت سخن گفتن ،
عطا فرموده ای ، تا من بتوانم بگویم:
دوستت دارم
تو چه بی انتها کریمی ، که به من ، منی که ، خودم ،
خوب می دانم،
نه بهتر از تو ، اما. اما بیشتر از هرکس دیگری ، میدانم:
که آن هجویات و رقاصی های ابلهانه ام ، که
حتی خودم نیز شرم دارم
که بر آن نام نماز و فرمانبری بگذارم ،چه اندازه آکنده از
حقارت و پلشتی و پلیدی و کمیست.
اما ، باز هم چون همیشه
امیدم ، به دستان رحیم و آن نگاه رحمان توست.
معبودم و ای مؤلایم
در این ظلمت و تاریکی گناه و خشم ، و ، در این
خیمه شب بازیهای حقیرانه ،
که ماهیت این عالم فانیست ، تو بازهم
پاکی ، عشق ، محبت و لطفت را ، همچون همیشه ، از
من دریغ مدار .
ای مونس تنهائی هایم ، ای وجود مهربانیکهبا همه ی
خطاهایم پیوسته نظر لطف به من داری .
تو خود بهتر از همه می دانی!
آخِر ، تو... خودت خالق من بوده ای ، و تو، خودت مرا ، از
« بطن شادی »
به این خاکدان فرستاده ای.
بنابراین، تو ، خوب می دانی ، که من
از تمام آنانکه ، تو ، در سرنوشتم قرارشان دادی ،
و خود چنین مقرر کردی تا به من جفاکنند
به صداقت گذشته ام،
چرا که خودت ، این هدیه قشنگ را
از روز ازل در نهادمن قرار دادی.
اما ...!؟ اما ای مؤلایم و ای محبوب زیبایم
من نیز،ناخواسته و شاید به یقین،دیگرانیرا آزرده ام.
مؤلایم و ای محبوبم.
ای کسی که معادن جود و سخا را تو آفریدی.
ای ذات مهربانی که بخشش و کرم را خلق کردی.
ای وجود لطیفیکه
ذات عظیم بخشش ، ایثار و گذشت
در پهنه عظیم هستی در پیشگاهت، چونان قطره ای
خجل و سر افکنده خواهد بود.
بر من شکسته بال و پرت ، منت بنه،
مثل تمام عمر. مثل همیشه.
و بیا و ، سهم آزارهای ناخواسته ام را ، به دیگران ،
با دینارهای بخشش و سخایت ، خریداری کن.
و پس از آن نیز ،اگر آزاری به خلقت در نهاد من دیدی ،
که در آن ، عمد و اندیشه ای نهفته بود.
بازهم به حرمت بینائیت که اکمل بینائیهاست ،
آن را ندیده بگیر . که تنها تو بینای توانای مهربانی.
مگر خود نگفته ای که:
« این جوی هر دم نو ، نو می رسد »
گفته ای ، تا من گنه کار ، بدین سبب
پیوسته ، بیایم و در آن جوی جود و کرم ، پلیدیهایم را
بشویم ،باز آلوده شوم و باز بشویم و باز ....
آه ای محبوب زیبایم!
آه که اگر تو ، به من رحم نکنی ، چه کنم، شاید که
باید از شرم سرشت ناپاک زمینیم بمیرم....
بمیرم؟ آخر ،بدون تو بمیرم که چه؟
وای برمن ،
که اگر کثیف و آلوده به خُبث ، مرض ، آزار و ستم
به آفریدگانت بمیرم.
وای برمن . وای برمن.وای بر من.
آه .... ای خدای مهربانم ، و ای مولای زیا و رحیمم
چه کسی را بیابم ؟
که از تو لطیف تر و بخشنده تر باشد؟
چه کسی را جز تو بجویم که من بدانم
که او مرا میداند؟ آنهم به عیان.
ولی باز من بتوانم، ولو با حیا و
« شرم غیر حضور »
بتوانم ، خواهشهای بزرگم
را ... از او بخواهم.
خدایم، معبودم و ای محبوبم ،
خاک تیره و سرشت زمینیم را
خود به کیمییای محبتتت ، آنچنان مطلا کن که:
خدایم ،به اشتیاق وذوق،
(خودش) بیاید و خریدارم شود.
شاید که من نیز،بتوانم،به برق سکه های رحمت خدایم ، بتوانم همه عزیزانم را،با دمیدن صور اسرافیل ،
و در سماء عاشقانه
زمینیان آسمان و فرشتگان.
در ضیافت وصل آدم و آسمان.
مستانه
و با شوق و طلب وصل جانان
به پایکوبی و دست افشانی برآیم. برقصم و برقص
آورم تمام عزیزانم را.
چرا که به خدایم ، رهنمون خواهیم شد.
آنروز همه خواهند دانست:
فهم و حیا ، ایثار و مهربانی و وفا ، بخشش و سخا،
ادب و صداقت، جفاکِشی ولطافت ، و رهایی از حسادت
درظل نگاه و توجهات خاص خدایت.
وه که چه زیباست و چه شوقی دارد.
آمین
امضاء:( خاک )
از فرط بی قراری ، چون آب ، تند و جاری
یا پر شده ز آتش ، یا سردم و بهاری
گه میزنم به هرسو ، در انتظار هو هو
گه زرد لا ابالی ، با سر فتاده در جو
گهگاه مست و سر خوش ، گاهی خراب و خامُش
نشسته آسیمه سر ، در ماتم سیاووش
گاهی پر از جنونم ، مثال ارغنونم
گاهی کنار کعبه ، من بیقرار خونم
گاهی پر از تباهی ، پلیدی و سیاهی
گاهی درون راهم ، افتاده ام به چاهی
گاهی تو در کنارم ، من مست و بیقرارم
در حسرت نگاهت ، پیوسته داغ دارم
زاین همه بیقراری ، زین همه سوگواری
زین پیچ وتاب و فریاد ، یمینی و یساری
با یک نظــر ، رهایــــم ، از جانب خدایم
ای ماه من نظر کن ، ببین که من کجایم؟
در قعر چاه مستی ، در رنج خود پرستی
در گردباد اندوه ، در دور جای هستی
زلف کمند و تابت ، در عمق چاهم انداز
من طالب نجاتم ، تو انتهای پرواز
برکش مرا زچاهم ، لبریز از گناهم
به شهر مصرم ببر ، بی تو چه بی ÷ناهم
بی تو اسیر و خسته ، با دست و پای بسته
زخمی دست یاران ، با یک دل شکسته
بر تخته برده داری ، مرا تو شـــــاه داری
بی تو شه جهان را ، گویم بگو چه داری؟
این یوسف درون را ، بنشان به تخت شاهان
بر مصر جان خویشتن ، بگمار چو پادشاهان
جلوه به عالم کند ، صد قدحش پر کند
تیر به دلها زند ، ترنگ و خون چون کند
خدا هویدا شود ، ز من ، تو پیدا شود
بر دل هر خوب و بد ، عشق هویدا شود
امضاء: ( خاک )
بیا با هم نگاهی نو ، به فردای تو باشیم
بیا با هم یه رنگ ، مهرَبانی خدا شیم
به رنج این منیتهای مردم
بخندیم و ز من ها ، ما رها شیم
بیا دل را به کشتیبان سپاریم
که ما آهیمو و فرزند بهاریم
بیا با هم بشیم فرزند شادی
کنار حضرتش ، ما غم نداریم
بیا در وحدت مستانه با خاک
به آب رحمت حق ما بشیم پاک
بکاریم توی سینه بذر نیکی
زهرچه غیر مولا هست امساک
بیا تا خلوتی در دل بسازیم
قمار عشق را آنجا ببازیم
هم از های و هم از هوهوی رندان
بخوانیم شعر و بر عشقش بنازیم
برای خیل این « اغیاریاران »
شدستیم که از جملگیشان تیرباران
به شمشیر تکامل ، حَصْـــــر محبوب
شویم اندر سپاه « دوست » داران
که او رخ در دل مهتاب دارد
نشان از عاشقان پاک دارد
دلش دریا نگاهش همچو خنجر
نظر بر هر کج بی تاب دارد
بیا از هرچه فانی ، ما رهاشیم
کند او لطف و ما پایش فدا شیم
زند تیر نگاهش را به دلها
که ما در دام عشقش مبتلا شیم
همه دیروز و امروزم به پایش
تمام عمر فردایم فدایش
ز لطفش هم اگر ، لطفی نمودم
همه ارزانی گوشه نگاهش
امضاء: خاک
ما از تبار خاکیم ، با یک روح خدایی
باید که توش بکاریم ، سبزینه ی رهایی
تو سینه های خاکی ، عطر گل بنفشست
رهایی از من من ، پرواز یک پرندست
کلام اول عشق: یعنی که من ، نباشم
همش اگه تو باشی ، باید که من نباشم
اگر فقط تو باشی ، دنیا چه قدر قشنگه
آدمها مهربونن ، زشتیشونم قشنگه
وقتی منیتّــم مرد ، اون واسه من می سازه
لحظه هایی خدایی ، مثل ، هوای تازه
بیا یه سر اون بشیم ، از ما و من بگذریم
میگن مسافریم ما ، باید ، ز هم بگذریم
بیا تا جاری بشیم ، رود فراری بشیم
به دیو مست درون ، خنجر کاری بشیم
بیا بریم تو چشمه، همدیگرو بشوییم
رو بستری زگلها ، تن همو، ببوئیم
بیا خدایی بشیم ، پَــــــــــــــر رهایی بشیم
پَــــــر بکشیم از زمین ، یه کم هوایی بشیم
بیا با هم پاک کنیم ، ز آینه ی رفاقت کدورت زمین رو ، ز روح پر صداقت
ز هر چی حرف حقـّـــه ، دلتنگیمو دل خسته
پر از حضور نَفْسیم ، پُر زغرور و مستیم
چه بیخیال و سرخوش ، رو عمرمون نشستیم
سر به هوا گشته ایم ، ازش جدا گشته ایم
باعث رنج و خشمو ، قبض خدا گشته ایم
فکر میکنیم که رَِســــتیم، فقط درو ما بستیم
از اولا تا امروز ، فقط ، توبـــــه شکستیم
ما از تبــــــار خاکیم ، با یک روح خدایی
باید که توش بکاریم ، سبزینه ی رهایی
ثانیه ها فراری ، سیلاب عمر ، جاری
تا نشدیم زمستون ، باید بشیم بهاری
وقت طلب ، بهونه ، نیـــــــــــــاز عاشقونه
تلاش و جهد و کوشش ، شبـای شاعرونه
تو قلب شب ، ما ز خواب، فرار کنیم با مهتاب
بریم به شهر خورشید ، مست بشیم ز آفِـــــــتاب
بارون بشیم ، بباریم ، تو دلهامون بکاریم
با بذر مهربونی ، رقیب و جا بذاریم
بدون حضرت دوست ، هر چــــی باشیم ، سرابیم
چون که تعلل ز ماست. بازنده و خرابیم
همش خطا و لغزش ، همش گناه و لرزش
به یک نگاه نازش ، پوچ می شه و بی ارزش
خیره سری نَفْسو ، بی ادبیهای من
بازم همش اون میگه: بیا تو آغوش من
یه روز تو اوج گریه ، پا به جهان میذاریم
یه روز با یک آه سرد ، قفس رو جا میذاریم
یه روز شاید رفیقی ، گریه کنه براین خاک
بین دو تا گریه رو میگیم ماها عمر خاک
شاید یه روز تو این خاک ، درخت عشق در بیاد
اون تن سرد و خاموش ، باهاش به فریاد بیاد
شاید یه روز از درخت ، یکی یه ساز بسازه
شاید یه یه روز از اون خاک ، یکی کوزه بسازه
کوزه باشیم یا که ساز ، باید بگیم به آواز
هیچوقت رهامون نکن ،حتی تو وقت پرواز
امضاء: ( خاک )
برایت خواهم گفت: اما میدانم که می دانی!
می دانی که این زمین ، سخت کثیف و ناپاک است.
ریشه ها اما ، نه در خاک است. که در زهر مغاک است.
باید برویم ، نه که تند و... نه آهسته . باید که رفت
ولی پیوسته.
که ماندن همچو مرداب است.
و شاید مرگ جوئیست پشت دیوار ی و یک در بسته.
زندگی. شاید که مرگ هم. همچو یک خواب ست.
قصه هر آدمی خودش کتاب است. و چه قدر قصه این
کتاب پر از شتاب است.
مگر صبح امروز نبود. این کتاب از پدرم بود؟
شاید هم پدرش بود.
و یکی دور تر از خانه ی ما. من؟ تو؟ آدم و حوا.
روی جلدش خنده بود و پشت جلدش گریه بود.
و میانش دو سه برگی عاشقی بود و
کینه و جنگ و جدل .
زهر تلخ دشمنیها و مهربانی ، مثل عسل.
باید برویم. در پی مهتاب ، باران ، آبیها ، یا که خورشید.
سبز و سکندر و جدا ، از همه خاکیها.
و شنیدم که شبی ماه به من گفت :
طلبت چیست؟ برو در پی آن.
تو به اندازه ی هر چه درخت است بر این خاک.
ریشه ها شان همه در گشت و گذار است چو پژواک.
همگی ، طالب آبند. اسیرند ولی ، عاشق آبند.
و نظر هیچ ندارند
که چرا نیست. نوری اندر آن خاک پر
از ظلمت وخاموش .
و چرا گم شد و هم گم شده اند زیر آن چتر پر از سبز و
غرور جمله فراموش.
و فقط در پی آن آب حیاتند و زمین را چقَدَر سخت فقط
میکاوند.
تو برو. همچو همان ریشه جوینده.
گم وگم گشته.
غریبو و خوش و پوینده.
تو برو تا که بیابی آن زلال آب رحمت را ، عشق را ،
هست پیوسته ابد را.
به نشانی. نه که دریا ، نه که رودی ، به نشانی.
به اندازه تر کردن یک لب و به لطفی و یه جودی.
چه غریب است.
که تو ، یا من اندر این کره ی خاکی و تنها و اسیر .
در دل این کهکشان بزرگ وپیر.
نه که هر روز. نه که هر شب. که فقط یک لحظه
از درون یک شب نه که سیراب و نه سیر .
که به اندازه تر کردن یک لب
قطره ای نوش کنیم و خوداز آن آب حیات ابدی.
مست و مدهوش کنیم.
چه شود؟ قرعه به نام تو و من هم بزنند؟
و بدانی و بدانم.
که همی عشق بر این خاک اثیری بدمندو ببرند و بُکُشند .
و به آن بارگه
اما ببرند. و به آوازی غریب و آشنا ، نغمه دهند:
بیائید ، بیائید و ببینید ببینید
که محبوب همینجاست.
محبوب تو و من.همه عالم که درینجاست.
و آن گاه تو از این زمین سخت آلوده ، و این زمینیان آلوده تر ، رها
خواهی شد. اگر بخواهی! باید بدانی فقط آنجا میتوانی ، از این
سرشت زمینی ،خودت را برهانی.
اگر تو بخواهی و او بخواهد. و او که از ازل تو و من
میخواهد.
شاید ، آن جا بتوان. خدای در آغوش گرفت.
دو سه پیمانه پرُ و رخصت مینوش گرفت
تو بیا،تو بیا یاد یاد بدار. واندر آن لحظه ی خوش.
همه ی یار و همه همسفران.
که به دیدار صفا. شایق و عاشق بودند.
و اگر چه مثل من. پر از رنگ و فریب .
اما محبوس و غریبُ و نه که لایق.
لیک صادق بودند.
تو بیا یاد بدار. وندران لحظه که وقت شدن است .
که بخواند به غزل به سور اسرافیلی.
که هنگامه ی پرپر شدن است.
وقت شادی و طرب و بی سر و بی پا شدن است.
که ملائک جملگی تاب خورند
دست. بر کمر پاکان بنهند و زان می ناب خورند .
وقت بی خود شدن است از خود و با او شدن است.
وقت پیدا شدن است وقت ، وقت گم شدن است
کاش یادت نرود ، که در آنروز گوشه ی چشمی هم
به این
( خاک حقیر )
داشته باشی
آن لحظه مرا فراموش مکن.
آمین
امضا’: خاک
غریب ترین لحظه ها ، بی تو نفس کشیدنه
دنیارو با تو دیدن و ، بدون تو دویدنه
تمام لحظه های من ، چه پرشد از خیال تو
کاشکی همه می فهمیدن ، که من شدم برای تو
با تو دلم سبز و رها ، پر میکشه به آسمون
بی تو ولی غریب ترین ، اسیر ؛ این شهر جنون
نگاه تو پر از شفا ، به این لباس خاکیم
همش ازت فراریم ، خودم از این چه شاکیم
از اون بالا به دست من گل امید همش میدی
خزون زدم به اون گلا ، با زشتیام ،اینم دیدی
این من خسته تر زمن ، از این قفس از این بدن
از این همه تباهی ام ، از این تبار بی وطن
زین همه ناسپاسیام ، تاریکیام ، پلیدیام
به لطف ، گذشتی از همش ، ای مونس تنهائیام
شبنم ناب عشقتو ، به خاک من نهاده ای
فدات بشم خدای من ، که باز ، دری گشاده ای
اگر تو یار من باشی ، مثل قدیما تا حالا
با شبنمت قد میکشم ، از رو زمین تا اون بالا
مستانه و بی سر وپا ، منو رها کن از هوس
اگر بریم به شهر عشق ، رها میشیم ، ما ز قفس
کاشکی بازم بخوای منو ، منی که در به در شدم
نفسو به حال خود ، رها ، کردم و من ، مُضطَر شدم
آهای خدا ، برای چی ، شبنمتــو به من دادیش
اگر قرار بودش بیاد ، چرا تو دیر بهم دادیش
اون قدیمای خیلی دور ، پر بودم از صفا و نور
خاک بودم ، فقط همین ، نه سبزه زار نه خیلی شور
یه گندمی ساده و زرد ، چو عاشقای دوره گرد
پر از تمنای خودش ، با یک لباس پر ز درد
اومد نشست تو دامنم ، گفت که نگار تو منم
میخوام تو عمق قلب تو ، جا بگیرم داد بزنم
سبز بشم ، دعا کنم ، همش خدا خدا کنم
باید که از پهنه خاک، ساقه هامو رها کنم
میخوام پر از خدا بشم ، از من و تن ، جدابشم
قد بکشم رو سینه ات ، زهرچه بد رها بشم
گفتم که: گندم طلا ، من ، خاکم و پر از بلا
آرزوهام فنا میشن ، میخوام بشم ، فرش گلا
گندمکم ، رفت ونشست ، تو سینه و درهاروبست
خاک ، غریبه ای خدا ، به یاد تو چشماشو بست
روی زمین بارون بارید ، خورشید از آسمون تابید
گندمک قشنگ من ، سبز شد ، از دلم دمید
وقتی تونست حرف بزنه ، بگه اسیر این تنه
قصه من ز مُردنه ، مُردن توست ؟ یا که منه؟
قصه یک ، دزد عجیب ، با ظاهری پاک و نجیب
گندُم مو دزدیده بود ، اون « دوست » دزد و نانجیب
یهو غرور خاک شکست ، فلک بروش درهاروبست
غریب و بی پناه و زار به روی زانوهاش نشست
اما خدااااااا؟!.... ، خاک شدم ، اسیر ضحاک شدم
نگام به سوی شوره زار ، بی کسو و ناپاک شدم
میخوام بازم خاک باشم ، رها ز ضحاک باشم
حتی اگر کویریم، اما میخوام پــــــــاک باشم
نفهمیدم کویر بده ، خونه صد دیو و دده
نگفت کسی که خاک خوب ، خودت رو دست دیو نده
از اونروزی که دیو اومد ، نشست توی جون و تنم
خدا خودت بهم بگو ، لایق عاشقی ، منم؟
دیو سیاه تو تنم ، مستانهو منو میخواد
کاشکی بهش خودت بگی از خونمون بیرون بیاد
اگر که، تو شهر خودم ، دیو مریض بد سرشت
یه نامه ای به خط خود برای گندمم نوشت
نذار که اون نامه زشت ، گندممو اسیر کنه
یا که بره تو قصر نور ، یه بچه رو اسیر کنه
کاشکی خدا خودت بگی این دیـــو ، رو ، چکار کنم
با تیر مهربونیات ، چطور اونو شکار کنم؟
دردای من از آسمون ، شاید یه کم کوچیکتره
این کوچیکیش مال منه ، کوچیک بودن چه بهتره
بزرگی ، از آن ، خداست ، که مهربونو با صفاست
کلید هرچی که میخوایم ، شاید فقط یک خط دعاست
میگن دعای عاشقا ، وقتی شدن خضاب خون
فرشته ها میبرنش ، با مستی و شوق و جنون
همون گروه عاشقا ، که قلبشون ، مال خداست
وجودشون مثال ابر ، که رحمتست و کیمیاست
طلا کنن خاک منو ، کاشکی به رحمت و کرم
که روم بشه خدا منم، سبزه ای ، اون جا ببرم
کاشکی میشد تو ای خدا مارو زمن جدا کنی
نگاهمو از رو زمین ، به سوی اون بالا کنی
خب میدونی چیه ، خدا؟ زمینیام عاشق میشن
اما چیکار کنن خدا ؟ آسمونی که نمیشن
اونور عاشقی ما ، همش تویی برای ما
به حرمت وجود تو ، بگو بخوان برای ما:
عاشقــــای آسمونی ، فرشته ی مهربونی
سبزه و بوسِتان گل: برای ، هـــــر چی زندونی
دعاکنن ، رها بشیم ، خوشگلو با صفا بشیم
برای فصل عاشقی ، از هر چه بد ، جدا بشیم
مستانه و بی بال وپر ، رها بشیم ز هر خطر
پر بزنه مرغ بهار ، زودتر بیادش از سفر
شادی رو با هم ببریم ، تو خونه مرغ بهار
اونام برای ما بخوان ، بیرون بیایم از این حصار
رو آبیهای پاک عشق ، بدیم به هم هزار هزار:
گلای زرد و شبنمی ، گلای رز ، قطار قطار
امضاء: ( خاک ) تشنه ( قطره شبنم )
نظرات ()